l0Ve

تا آخر بخوانید ضرر نمیکنی
زن و مرد جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.
انها عاشقانه يكديگررا دوست داشتند.
زن جوان : يواش تر برو من می ترسم
مرد جوان : نه اين جوری خيلی بهتره
زن جوان : خواهش می کنم من خيلی می ترسم
مرد جوان: خوب اما اول بايد بگی خيلی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم حالا می شود يواش تر برونی؟
مرد جوان : مرا محکم بگير.
زن جوان : خوب حالا می شه يواش تر بری؟
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت مرا بر داری
و روی سر خود بگذاری اخه نمی تونم راحت برونم اذيتم
می کنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور
سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين حادثه که به دليل
بريدن ترمز موتور رخ داد يکی از دو سرنشينان زنده ماند و
ديگری در گذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی يافته بود.پس بدون
اينکه زن جوان را مطلع کندبا ترفندی کلاه کاسکت خود را
بر سر او گذاشت و خواست
برای اخرین بار دوستت دارم
را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند....