ساقي
ای نگاهت گرمتر از افتاب
ساقیا لب را شراب الوده کن
بوسه ده! ما را ز غم اسوده کن
بوسه ات دل میبرد، جان می دهد
هر چه می خواهد دلم، آن می دهد
مست از این لبها منم ساقی تویی
انکه فانی را کند باقی تویی!
زنده می سازد مرا، لب نیست این!
عمر من یا زندگانی، چیست این!؟
در نفسهایت پیام زندگیست
در دو چشمت ایه تابندگیست
ماه تن در ابر پیراهن چرا؟
گوهری را در صدف بستن چرا؟
ناز را کم کن که دل را صبر نیست
مهتابی جای تو در ابر نیست
ماه عریان دلانگیزم تو باش
گوهر من! گردن اویزم تو باش
گرم کن جان و تنم را گرم کن
کام بخشا دوری از ازرم کن
آه ساقی! واپسین جامت کجاست؟
تشنه کامم وادی کامت کجاست؟
